معانی کلمه : سامان
لغت نامه دهخدا
سامان . (اِخ ) ابن عبدالملک سامانی . محدث است . (منتهی الارب ).
سامان . (اِخ ) قریه ای از توابع بلخ . (معجم البلدان ) (احوال و اشعار رودکی سعید نفیسی ص 314).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) ۱ - اسباب ، لوازم . ۲ - وسایل زندگی ، باروبنه . ۳ - متاع ، کالا. ۴ - آراستگی ، نظم . ۵ - رواج و رونق . ۶ - آرام ، قرار. ۷ - مکان ، محل . ۸ - تدارک .
فرهنگ فارسی
نظم و ترتیب، رونق، آراستگی
دانشنامه عمومی
به معنی ضلع.
گویش مازنی
قلعه ای تاریخی در چلاو آملاز این قلعه و جای آن آگاهی چندانی ...
/saamaan/ قلعه ای تاریخی در چلاو آملاز این قلعه و جای آن آگاهی چندانی در دست نیستمنابع تاریخی به این قلعه اشاره نموده اند
جملات نمونه
سر و سامان گرفتن
to prosper, to become well-organized
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: sāmān) سرزمین ، ناحیه ، محل ، مکان ؛ ترتیب و روش چیزی یا کاری ، ثروت ، دارایی ، قوت ، توانایی ؛ (در قدیم) صبر ، آرام و قرار ؛ (در اعلام) جدِ خاندان سامانی که او را ' سامان خدات' میگفتند .
مترادف و متضاد
کالا، متاع
منطقه، مکا
ثروت، دولت، مکنت
انتظام، ترتیب، نظام، نظم
ابزار، اثاث، اسباب، وسایل
رواج، رونق، آرام، راحت، قرار
خانمان، ماوا، محل، مقام، مکان، منزل
خطه، سو، قلمرو، کران، مرز، حد، سرحد، ناحیه، منطقه
واژه نامه بختیاریکا
پَل؛ پَر
