سالار. (اِخ ) رجوع به حمزةبن عبدالعزیز... شود.
سالار. (اِخ ) لقب هرمز پادشاه اشکانی . (مفاتیح ).
سالار. (اِخ ) اختیارالدین از رجال نیمه ٔ قرن هفتم هرات از سرکردگان شمس الدین کرت بود. رجوع به فهرست تاریخنامه ٔ هرات سیف هروی شود.
(ص مر.) 1 - سالخورده . 2 - کهن .
[ په . ] (اِمر.) سردار، سپهسالار.
(-سالار)، سردار، فرمانده
(ادبی) رئیس، فرمانده، سردار
نایب حسین سالار سپاه بود
Nayeb Hossein was the head of the troops
(تلفظ: sālār) سردار سپاه ، فرمانده لشکر ؛ (در قدیم) حاکم ، والی ، شاه ، رهبر ، قائد ؛ (در گفتگو) دارای صفات ممتاز و برجسته در نوع خود .
اسم
رهبر
بزرگ، مهتر
رئیس، سرور، شاه
ممتاز، برجسته، عالی
پیر، ریشسفید، کهنسال، مسن
باشلیق، سپهسالار، سردار، فرمانده
۱. باشلیق، سپهسالار، سردار، فرمانده
۲. پیر، ریشسفید، کهنسال، مسن
۳. رئیس، سرور، شاه
۴. بزرگ، مهتر
۵. رهبر
۶. ممتاز، برجسته، عالی