معانی کلمه : ساخت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ساخته شده.
۲. (اسم مصدر ) ساختن.
۳. (اسم ) ساختار.
۴. [قدیمی] یراق و زین اسب، سازوبرگ.
۵. [قدیمی] سلاح جنگ.
* ساخت وپاخت: [عامیانه، مجاز] قرارداد نهانی بین دو یا چند تن برای انجام دادن کاری، بندوبست.
* ساخت وساز:
۱. ساخته و آماده بودن.
۲. آمادگی.
۳. سازوسامان.
۲. (اسم مصدر ) ساختن.
۳. (اسم ) ساختار.
۴. [قدیمی] یراق و زین اسب، سازوبرگ.
۵. [قدیمی] سلاح جنگ.
* ساخت وپاخت: [عامیانه، مجاز] قرارداد نهانی بین دو یا چند تن برای انجام دادن کاری، بندوبست.
* ساخت وساز:
۱. ساخته و آماده بودن.
۲. آمادگی.
۳. سازوسامان.
فرهنگ معین
۱ - (مص مر. ) ساختن ، صنعت . ۲ - (اِ مص . ) آمادگی . ۳ - (اِ. ) ساز، سامان . ۴ - ساز و برگ اسب . ۵ - ساختار.
دانشنامه آزاد فارسی
(یا: صیغه) در اصطلاح دستور زبان هریک از اَشکالِ شش گانۀ فعل که به اوّل شخصِ مفرد، دوم شخصِ مفرد، سوم شخصِ مفرد، اوّل شخصِ جمع، دوم شخصِ جمع، سوم شخصِ جمع نسبت داده شود. هر فعل در زبان فارسی شش ساخت (صیغه) دارد.
wikijoo: ساخت
فرهنگ فارسی
توالی قاعدهمند واحدهای زبانی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
ساختن
۱شکل و قواره ی چیزی – اندام ۲بست
/saaKht/ شکل و قواره ی چیزی – اندام - بست
گویش اصفهانی
تکیه ای: bešsât
طاری: bešsât
طامه ای: boysât
طرقی: bešsât
کشه ای: bešsât
نطنزی: bašsât
مترادف و متضاد
ساختن
ساختار
ساختمان
سازوبرگ
صنع، صنعت
شکل، نقشه
ساز، سامان
محصول، مصنوع
۱. ساختن،
۲. صنع، صنعت
۳. محصول، مصنوع
۴. شکل، نقشه
۵. ساختمان
۶. ساختار
۷. سازوبرگ
۸. ساز، سامان
واژه نامه بختیاریکا
سازه؛ ساختمان
فرهنگستان زبان و ادب
{structure} [زبان شناسی] توالی قاعده مند واحدهای زبانی
