معانی کلمه : زی
لغت نامه دهخدا
زی . (از ع ، اِ) اندازه و حد باشد همچنانکه گویند «از زی خود بیرون رفته است »؛ یعنی از حد و اندازه ٔ خود بیرون رفته است . (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از غیاث ) . رجوع به ماده ٔ بعد شود.
فرهنگ عمید
۱. هیئت؛ شکل.
۲. شکل لباس؛ طرز پوشاک.
۱. = زیستن
۲. زینده؛ زندگیکننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آبزی.
۱. بهطرفِ؛ بهجانبِ؛ بهسویِ.
۲. نزدیکِ؛ نزدِ.
۳. (اسم) حد و اندازه.
فرهنگ معین
(حراض .) سوی ، طرف .
[ ع . ] (اِ.) هیئت ، شکل .
[ ع . ] (اِ. ) هیئت ، شکل .
(حراض . ) سوی ، طرف .
(حراض . ) سوی ، طرف .
فرهنگ فارسی
هیئت، شکل، شکل لباس، طرزپوشاک، ازیائ جمع، جانب، سو، نزدیک، طرف
( اسم ) ۱ - هیئت . ۲ - هیئت پوشش شعار : [[ در زی فقها آمد ]] جمع ازیائ .
( اسم ) ۱ - هیئت . ۲ - هیئت پوشش شعار : [[ در زی فقها آمد ]] جمع ازیائ .
دانشنامه عمومی
زیستن - زندگی کردن
زی zi مخفف زندگی، حالت امری دوم شخص مفرد زندگی کردن. زی = زندگی کن. آنچنان زی که چو میری، برهی نه چنان زی که چو میری، برهند
گویش مازنی
۱حدود – اختیار ۲زود
موی اسب که برای نوعی تله استفاده شود
زهی که از روده ی گوسفند گیرند و روی کمان نمدمالی بندند
/zi/ زهی که از روده ی گوسفند گیرند و روی کمان نمدمالی بندند & حدود – اختیار - زود & موی اسب که برای نوعی تله استفاده شود
مترادف و متضاد
شعار
پیش، سوی، نزد
پوشش، کسوت، لباس، هیئت
۱. پیش، سوی، نزد
۲. پوشش، کسوت، لباس، هیئت
۳. شعار
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( زِی ) ( ف ) ؛ زد
از این
زود
از این
زود
