زورمند. [ م َ ] ( ص مرکب ) بمعنی صاحب قدرت و توانا باشد،چه مند بمعنی صاحب هم آمده است. ( برهان ). توانا و خداوند زور. ( شرفنامه منیری ). هرچه پرزور و قوی. ( آنندراج ). دارای زور و نیرو. زورآور. چیره دست. ( فرهنگ فارسی معین ). صاحب قوت و قدرت و توانا و قوی و تنومند. ( ناظم الاطباء ). قوی. پرزور. نیرومند : گوان پهلوانی بود زورمندبه بازوی برز و به بالا بلند.فردوسی.چنین گفت شیرو که ای زورمندبه پیکار پ...
فرهنگ عمید
دارای زور و نیرو، پرزور، نیرومند: ضعیفان را مکن بر دل گزندی / که درمانی به جور زورمندی (سعدی: ۱۸۸ ).
فرهنگ فارسی
دارای زورونیرو، پرزور، نیرومند ( صفت ) ۱ - دارای زور و نیرو زور آور ۲ - چیره دست . ۳ - صاحب نفوذ در جامعه و دستگاههای اداری .