معانی کلمه : زهم
لغت نامه دهخدا
زهم . [ زُ ] (ع مص ) گندیده شدن گوشت . قیاس شود با زُخْم . (فرهنگ فارسی معین ).
زهم . [ زَ ] (ع مص ) مغزدار شدن استخوان . || بازداشتن کسی را از چیزی و نهی کردن . || بسیار گفتن کسی را و افزودن سخن را بر آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. ویژگی بوی بد، بوی گند به ویژه بوی ماهی یا گوشت گندیده.
۲. (اسم ) [قدیمی] پیه.
۳. (اسم ) [قدیمی] ماده ای خوش بو که از گربۀ زباد گرفته می شود.
۲. (اسم ) [قدیمی] پیه.
۳. (اسم ) [قدیمی] ماده ای خوش بو که از گربۀ زباد گرفته می شود.
فرهنگ معین
(زُ ) [ ع . ] (اِ. ) بوی بد، گند.
فرهنگ فارسی
گندیده شدن گوشت . ( اسم ) ۱ - بوی بد گند . ۲ - پیه ( جانور دشتی شتر مرغ اسب و غیره ) . ۳ - خوشبویی است مشهور به زباد .
فربه بسیار پیه یا آنکه در او بقیه از پیه و چربی باشد .
فربه بسیار پیه یا آنکه در او بقیه از پیه و چربی باشد .
دانشنامه عمومی
زخم
گویش مازنی
زخم
/zahm/ زخم
مترادف و متضاد
زخم
واژه نامه بختیاریکا
( زُهم ) زُخم؛ طعم و بویی که از تخم مرغ وگوشت برآید؛ بوی سق
