زبر. [ زَ ] (اِخ ) جد قاضی ابومحمدعبداﷲبن احمد...بن عبدالرحمن بن زبر زبری . (تاج العروس ). رجوع به انساب سمعانی و زبری در این لغت نامه شود .
زبر. [ زَ ب ُ] (ع اِ) گورخر. حیوانی شبیه به خر که پیکرش دارای خطوط سیاه و زرد است . (الموسوعة العربیه ) (قاموس عثمانی ). رجوع به زرد خر و گورخر در این لغت نامه شود.
درشت؛ خشن؛ ناهموار.
۱. فتحه؛ حرکت فتحه؛ علامتی به این شکل«ـََ» که بالای حروف میگذارند.
۲. [قدیمی] بالا؛ فوق: ◻︎ زبرین چرخ فلک زیر کمینهمت توست / نه عجب گر تو به قدر از همه عالم زبری (فرخی: ۳۹۹).
(زِ) (ص .) خشن ، درشت .
(زُ بُ) [ ع . ] (اِ.) ج . زبور.
(زَ یا زِ بَ) 1 - (حراض .) بالا، فوق . 2 - (اِ.) حرکت فتحه ( - ).
از نام های سگ
۱ناهموار ۲درشت
۱بالا ۲حرکت فتحه
برف و سرمای شدید هوای سرد
۱قوی – نیرومند ۲فرز – چالاک
تکیه ای: zewr
طاری: zevr
طامه ای: zevr
طرقی: zewr
کشه ای: zewr
نطنزی: zevr
بالا، فوق، کسره ≠ پایین، زیر
خشن، درشت، زمخت، ضخیم، ناصاف ≠ لین، نرم