زار. (اِخ ) قریه ای است از قراء اشتیخن از نواحی سمرقند و یحیی بن خزیمه الزاری از آنجا است . (از معجم البلدان ) (تاج العروس ). رجوع به زاری و اشتیخن و زر شود.
۱. پراندوه؛ پرسوز: گریهٴ زار، نالهٴ زار.
۲. (قید) با سوز و درد.
۳. (بن مضارعِ زاریدن) = زاریدن
کثرت، انبوهی، و جای فراوانی چیزی (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بنفشهزار، پنبهزار، چمنزار، ریگزار، سمنزار، شنزار، علفزار، کشتزار، گلزار، گندمزار، لالهزار، لجنزار، مَرغزار، نمکزار، یونجهزار.
(اِ.) گریة با سوز و گداز.
[ په . ] (ص .) 1 - ناتوان ، ضعیف . 2 - زبون ، درمانده .
[ په . ] (پس .) پسوند مکان که انبوهی و فراوانی را می رساند: برنج زار، بنفشه زار.
صرع، غش
بیچاره، خوار، زبون
تضرع، زاری، فغان، ناله
پریشانحال، ضعیف، ناتوان، نحیف، نزار
۱. پریشانحال، ضعیف، ناتوان، نحیف، نزار
۲. صرع، غش
۳. تضرع، زاری، فغان، ناله
۴. بیچاره، خوار، زبون