ریش سفید. [س َ / س ِ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) مرد معمر و سالخورده که آن را به ترکی «آق سقّال » گویند. ( آنندراج ). پیرمردو مسن. ( از ناظم الاطباء ). سال خورد. پیر و کهنه. ( ازمجموعه مترادفات ص 82 ). || رئیس و سرکار.( ناظم الاطباء ). کنایه از رئیس و مهتر، و آن را ارباب هم گویند. ( آنندراج ). مردی پیر که ریش سفید دارد. پیر ایل و طایفه که به حکم او عمل کنند. رئیس طایفه و قبیله. پیرطرف شور در امور. محتر...
فرهنگ عمید
۱. مرد پیری که موهای صورتش سفید شده باشد. ۲. [مجاز] کدخدا و بزرگ تر محله و ده.
فرهنگ معین
(س ) (ص مر. ) مرد سالخورده دارای تجربه و آگاهی .
فرهنگ فارسی
مرد معمر و سالخورده که آنرا به ترکی آق سقال گویند .
مترادف و متضاد
بزرگ، کبیر، معمم
پیر، سالخورده، کهنسال، مسن، معمر
elder (اسم)ریش سفید، شیخ کلیساgraybeard (اسم)شقایق پیچ، ریش سفیدdean (اسم)رئیس، ریش سفید، رئیس کلیسا یا دانشکدهdoyen (اسم)ریش سفید، شیخ السفراء...