معانی کلمه : ریا
لغت نامه دهخدا
ریا. [ رَی ْ یا ] (ع ص ) مؤنث رَیّان . زن سیراب . ج ، رِواء. (منتهی الارب ) (از یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). رجوع به ریان شود. || (اِ) بوی خوش . گویند: ریا ریح طیبة من نفحة ریحان و غیره . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بوی . بوی خوش . (دهار).
فرهنگ عمید
۱. خود را به نیکوکاری جلوه دادن برخلاف حقیقت، تظاهر به نیکوکاری و پاک دامنی.
۲. (فقه ) انجام دادن عمل نیک برای جلب نظر مردم نه به جهت رضای خدا: روی وریا.
۲. (فقه ) انجام دادن عمل نیک برای جلب نظر مردم نه به جهت رضای خدا: روی وریا.
فرهنگ معین
[ ع . ریاء ] (مص ل . ) تظاهر، دورویی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دومین قمر زحل با سطحی روشن و یخزده که پُر از دهانههای برخوردی است
۱ - ( مصدر ) به نیکوکاری تظاهر کردن خود را پاکدامن جلوه دادن . ۲ - ( اسم ) دورویی نفاق . ۳ - ( تصوف ) ترک اخلاص است در عمل با آنکه غیر خدا را لحاظ کند ( کشاف ۶٠۶ : ۱ ) .
مونث ریان . زن سیراب . جمع روائ
مونث ریان . زن سیراب . جمع روائ
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
جوانه ی کوچک
۱نمود رشد ۲جوانه
/reyaa/ نمود رشد - جوانه & جوانه ی کوچک
مترادف و متضاد
تزویر، تظاهر، حیله، دورویی، ریو، زرق، سالوس، شایبه، ظاهرنمایی، فریب، نفاق ≠ صدق
duplicity (اسم)
تزویر، دورویی، دولایی، ریا، دورنگی
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
روباه
فرهنگستان زبان و ادب
{Rhea} [نجوم] دومین قمر زحل با سطحی روشن و یخ زده که پُر از دهانه های برخوردی است
