معانی کلمه : رگ
لغت نامه دهخدا
رگ . [ رَ گ َ ] (اِخ ) یکی از شانزده کشور اوستائی است . (ایران باستان ). همان ری مشهور است . رجوع به ری شود.
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(رَ ) (اِ. ) ۱ - مجرای خون در بدن . ۲ - نژاد، اصل . ۳ - غیرت . ، ~ خواب نقطة ضعف . ،~ خواب کسی را به دست آوردن کنایه از: نقطة ضعف کسی را شناختن و از آن استفاده کردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
عروق بدن
دام گذاری
۱تکیه دادن موقتی و عاریه ای اشیا به یکدیگر ۲قیم موقت و نامطمئن ...
/reg/ تکیه دادن موقتی و عاریه ای اشیا به یکدیگر - قیم موقت و نامطمئن & عروق بدن & دام گذاری
گویش اصفهانی
تکیه ای: rag
طاری: rag
طامه ای: rag
طرقی: reg
کشه ای: reg
نطنزی: reg
مترادف و متضاد
عرق، عصب
حمیت، غیرت
آوند، پی، حبل، عصب، وتر، ورید، وعا
۱. آوند، پی، حبل، عصب، وتر، ورید، وعا
۲. عرق، عصب
۳. حمیت، غیرت
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( رَگ ) رگه های زمین شناسی؛ رگه؛ باریک راهی صعب العبور
