معانی کلمه : روح پروردن
لغت نامه دهخدا
روح پروردن. [ پ َرْ وَ دَ ] ( مص مرکب ) پروردن روح. زنده گردانیدن. حیات بخشیدن :
فراق روی تو آن روز نفس کشتن بود
نظر بروی تو امروز روح پروردن.
فراق روی تو آن روز نفس کشتن بود
نظر بروی تو امروز روح پروردن.
فرهنگ فارسی
پروردن روح زنده گردانیدن
