روبهی. [ ب َ ] ( حامص ) حیله گری. مکاری. نیرنگ بازی : بیمار روزگار هم از اهل روزگارروی بهی ندید که جز روبهی ندید.خاقانی. || ترسویی. جبن. جبان بودن : جور مکن که حاکمان جور کنند بر رهی شیر که پای بند شد تن بدهد به روبهی.نظامی.ترسم این پیر گرگ روبه بازگرگی و روبهی کند آغاز.نظامی.و رجوع به روباه و روباه بازی و روبهی کردن شود....