معانی کلمه : روان
لغت نامه دهخدا
روان . [ رَ ] (اِخ ) نام شهر ایروان . (ناظم الاطباء). روان از شهرهای مهم قفقاز و مرکز ایالت روان است . در 230هزارگزی جنوب تفلیس و در کنار رود زنکه از شعبات رود ارس قرار دارد. رجوع به ایروان و قاموس الاعلام ترکی شود.
فرهنگ عمید
۱. جان؛ روح حیوانی: ◻︎ شبانگه کارد بر حلقش بمالید / روان گوسفند از وی بنالید (سعدی: ۱۰۰)، ◻︎ جان و روان یکیست به نزدیک فیلسوف / ورچه ز راه نام دو آید روان و جان (ابوشکور: شاعران بیدیوان: ۸۹).
۲. (فلسفه) [قدیمی] نفس ناطقه.
فرهنگ معین
( ~.) (ق .) بی درنگ ، بلافلاصله .
( ~.) [ په . ] (اِ.) روح ، نفس ناطقه .
( رَ )(ص فا.) 1 - رونده . 2 - جاری . 3 - در حال رفتن .
( ~. ) [ په . ] (اِ. ) روح ، نفس ناطقه .
( ~. ) (ق . ) بی درنگ ، بلافلاصله .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
اصطلاحی فراگیر برای اشاره به همخوانهای کناری و لرزشی و زنشی
( اسم ) ۱ - روح انسانی ( مخصوصا ) مقابل جان . ۲ - روح ( مطلقا ) جان .
نام شهر ایروان روان از شهرهای مهم قفقاز و مرکز ایالت روان است
( رو آن ) شهریست مرکز ایالت لوار از فرانسه در محل تلاقی رود لوار و رنزون
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: revun
طاری: ravun
طامه ای: ravanda
طرقی: ravun
کشه ای: ravun
نطنزی: ravun
مترادف و متضاد
سلیس، شیوا
لینت، نرمی
جان، روح، نفس
راهی، روانه، عازم
جاری، ساری، متداول
رقیق، سیال، مایع ≠ جامد
۱. رقیق، سیال، مایع
۲. جاری، ساری، متداول
۳. جان، روح، نفس
۴. سلیس، شیوا
۵. راهی، روانه، عازم
۶. لینت، نرمی ≠ جامد
