معانی کلمه : رنجور
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. رنج کشیده، آزرده، دردمند.
۲. بیمار.
۳. غمگین.
۲. بیمار.
۳. غمگین.
فرهنگ معین
(رَ ) (ص مر. ) ۱ - رنج کشیده . ۲ - دردمند، بیمار. ۳ - غمگین ، آزرده .
فرهنگ فارسی
رنج کشیده، آزرده، دردمند، بیمار، غمگین
( صفت ) ۱ - رنج کشیده مشقت کشیده . ۲ - دردمند بیمار . ۳ - آزرده ملول . ۴ - غمگین اندوهناک .
( صفت ) ۱ - رنج کشیده مشقت کشیده . ۲ - دردمند بیمار . ۳ - آزرده ملول . ۴ - غمگین اندوهناک .
مترادف و متضاد
آزرده، بستری، بیمار، رنجه، علیل، غمگین، مریض، ناتوان، ناسالم، نالان
