معانی کلمه : رنج
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(رَ ) [ په . ] (اِ. ) ۱ - آزار، آزردگی . ۲ - اندوه ، درد. ۳ - تلاش ، کوشش .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
آزار، درد، محنت، زحمت، سختی ومشقت ناشی ازکار
( اسم ) ۱ - آزار زحمت مشقت . ۲ - انده غم حزن . ۳ - درد رائ . ۴ - کوشش جهد . یا رنج باریک مرض دق . توضیح : ترحمه دق عربی است . یا رنج قدم پایمزد حق القدم . یا به رنج افکندن ( انداختن ) دچار زحمت و مشقت کردن .
( اسم ) ۱ - آزار زحمت مشقت . ۲ - انده غم حزن . ۳ - درد رائ . ۴ - کوشش جهد . یا رنج باریک مرض دق . توضیح : ترحمه دق عربی است . یا رنج قدم پایمزد حق القدم . یا به رنج افکندن ( انداختن ) دچار زحمت و مشقت کردن .
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش اصفهانی
تکیه ای: ranǰ
طاری: ranǰ
طامه ای: ranǰ
طرقی: ranǰ / setam
کشه ای: ranǰ
نطنزی: ranǰ
مترادف و متضاد
آزار، اضطراب، الم، اندوه، بلا، تعب، داء، درد، دشواری، زجر، زحمت، سختی، عذاب، غم، کد، گرفتاری، محنت، مرارت، مشقت، مصیبت، ملال، نکبت
واژه نامه بختیاریکا
( رِنج ) رنج؛ درد
( رُنج ) گوشه؛ تحقیق
شو نخوسی
( رُنج ) گوشه؛ تحقیق
شو نخوسی
