رسوخ . [ رُ ] (ع اِمص ) استواری و پابرجا بودن . (غیاث اللغات ) (از منتخب اللغات ). سنوخ . (یادداشت مؤلف ). استواری . پابرجایی . ثبات . (فرهنگ فارسی معین ) (یادداشت مؤلف ) : رسوخ پیدا کرد بنیادش . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 308). آن واقعه سبب رسوخ محبت جماعتی شد به حضرت ایشان . (انیس الطالبین ).- بارسوخ ؛ بانفوذ. باثبات . بمجاز، عالم و فهمیده و راسخ در علم . صاحب رسوخ : هست تعلیم خسان ای بارسوخ همچو ...
فرهنگ عمید
۱. نفوذ کردن. ۲. [قدیمی] ثابت و استوار شدن، پابرجا شدن.
فرهنگ معین
(رُ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) ثابت و استوار شدن . ۲ - (اِ. ) نفوذ، رخنه .
فرهنگ فارسی
ثابت واستوارشدن، پابرجاشدن، استواری وپایداری ۱ - ( مصدر ) ثابت و استوار شدن پا بر جای گردیدن . ۲ - ( اسم ) استواری پابرجایی ثابت . ۳ - نفوذ . ثابت و پا برجا شدن چیزی در جای خود یا بیخ آور شدنت یا فرو رفتن باران تا نم زمین .