رساندن. [ رَ / رِ دَ ] ( مص ) رسانیدن. کسی یا چیزی را به جایی یا نزد کسی بردن. ( فرهنگ فارسی معین ). رسانیدن. آوردن. فرستادن. بردن : مرا با سپاهم بدان سو رسان از اینها یکی را بدین سو ممان.فردوسی.شود تا رساند سوی شاهزادبگفت آن زمان با فرنگیس شاد.فردوسی.شه آن کاردان را که کشتی رهاندبفرمود تا کشتی آنجا رساند.نظامی.با آنهمه تنگی مسافت آنجاش رسانم از نظافت.نظامی.چو دریا بریدند یک ماه بیش به خشکی رساندن...
فرهنگ عمید
۱. چیزی یا کسی را به جایی بردن: مرا تا محل کارم رساند.۲. [عامیانه] آگاهی دادن، گفتن مطلبی به کسی.۳. چیزی را به چیز دیگر نزدیک کردن، متصل کردن دو چیز به یکدیگر: دو سرنخ را به یکدیگر رساند.۴. پرورش دادن، پروراندن.۵. [مجاز] باعث ازدواج دو نفر شدن.۶. خبر، سلام، یا مانند آن را به جایی بردن، ابلاغ کردن.۷. دلالت کردن، نشان دادن.۸. وارد کردن، دادن (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): آسیب رساندن....
فرهنگ معین
(رَ یا رِ دَ ) (مص ل . ) ۱ - چیزی یا خبری را به کسی دادن . ۲ - پروراندن .
فرهنگ فارسی
رسانیدن، چیزی رابدست کسی دادن، اتصال دادن ( مصدر ) ( رساند خواهد رساند برسان رساننده رسان رسانده ) ۱ - چیزی را بدست کسی دادن تسلیم کردن . ۲ - کسی را بجایی یا نزد کسی بردن . ۳ - چیزی را بچیزی متصل کردن . ۴ - ابلاغ کردن خبر یا پیامی . ۵ - پروراندن بالغ کردن .
۱. حمل کردن ۲. تحویلدادن، تسلیم کردن ۳. هدایت کردن ۴. ابلاغ
give (فعل)واگذار کردن، بخشیدن، دادن، تخصیص دادن، اتفاق افتادن، گریه کردن، عطاء کردن، ارائه دادن، رساندن، بیان کردن، افکندن، شرح دادن، نسبت دادن به، بمعرض نمایش گذاشتن، تقدیم داشتنconvey (فعل)بردن، نقل کردن، حمل کردن، رساندنsupply (فعل)تهیه کردن، تولید کرد...