رخشیدن. [ رَدَ ] ( مص ) تافتن و تابیدن. ( ناظم الاطباء ). درخشیدن و تابیدن. ( آنندراج ). تافتن. ( یادداشت مؤلف ). مخفف درخشیدن و بمعانی آن. ( از شعوری ج ص 12 ) : چَمّیدن و قرارش گویی بحار باشدرخشیدن شعاعش گویی نضار باشد.منوچهری.پیش فکر او که رخشد شمس وارشمس گردون را به حربایی فرست.خاقانی.هر زمان چون آذر آذریون برخشد در چمن هر زمان چون نیل نیلوفر بخندد در چمن.؟ ( از تاج المآثر ).و ستارگان آسمان بر...
فرهنگ عمید
پرتو انداختن، درخشیدن، روشنایی دادن، تابیدن.
فرهنگ معین
(رَ دَ )(مص ل . ) تابیدن ، پرتو افکندن .
فرهنگ فارسی
درخشیدن، روشنایی دادن، پرتوانداختن، تابیدن ( مصدر ) پرتو انداختن تابیدن روشن شدن .