معانی کلمه : رحم
لغت نامه دهخدا
رحم . [ رُ ح ُ ] (ع مص ) رُحْم . رجوع به رُحْم شود.
رحم . [ رِ ] (ع اِ) رَحِم . رَحْم . رجوع به رَحِم در همه ٔ معانی شود.
فرهنگ عمید
۱. بخشایش.
۲. رقت قلب؛ نرمدلی؛ مهربانی.
۱. (زیستشناسی) عضوی کیسهمانند در شکم که جنین تا قبل از تولد در آن زندگی میکند؛ جای بچه در شکم زن یا حیوان ماده؛ بچهدان؛ زهدان.
۲. [قدیمی] خویشاوندی؛ خویشی؛ قرابت.
〈 رحم بریدن: [قدیمی] قطع رشتۀ خویشاوندی؛ ترک مراوده با خویشاوندان.
فرهنگ معین
(رَ حِ) [ ع . ] (اِ.) زهدان ، بچه دان .
(رَ حْ) [ ع . ] (مص ل .) 1 - مهربانی . 2 - بخشودن ، گذشتن .
(رَ حِ ) [ ع . ] (اِ. ) زهدان ، بچه دان .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: rahm
طاری: rahm
طامه ای: rahm / ensâf
طرقی: rahm
کشه ای: rahm
نطنزی: rahm
تکیه ای: vačadun / pidun
طاری: vačadun
طامه ای: vaččadun
طرقی: vačadun
کشه ای: vačadun
نطنزی: vačadon
مترادف و متضاد
بخشایش، عفو، گذشت
بچهدان، بون، پوگان، تخمدان، زهدان، مشیمه
ترحم، دلسوزی، رافت، رحمت، شفقت، مهربانی، مهرورزی
۱. ترحم، دلسوزی، رافت، رحمت، شفقت، مهربانی، مهرورزی
۲. بخشایش، عفو، گذشت
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
بخشایش، دلسوزی، زهدان
