معانی کلمه : رام
لغت نامه دهخدا
رام . (ع اِ)درختی است . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). یکنوع درخت است . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (منتخب اللغات ) (انجمن آرا).
فرهنگ عمید
۱. آرام.
۲. خوگرفته، الفت گرفته.
۳. [مقابلِ توسن و سرکش] فرمانبردار: براین گونه خواهد گذشتن سپهر / نخواهد شدن رام با من به مهر (فردوسی: ۲/۳۴۶ ).
۴. (اسم ) [قدیمی] در آیین زردشتی، از ایزدان.
۵. (اسم ) [قدیمی] روز بیست ویکم از هر ماه خورشیدی: «رام روز» است و بخت و دولت رام / ای دلارام خیز و درده جام (مسعودسعد: ۵۴۹ ).
۲. خوگرفته، الفت گرفته.
۳. [مقابلِ توسن و سرکش] فرمانبردار: براین گونه خواهد گذشتن سپهر / نخواهد شدن رام با من به مهر (فردوسی: ۲/۳۴۶ ).
۴. (اسم ) [قدیمی] در آیین زردشتی، از ایزدان.
۵. (اسم ) [قدیمی] روز بیست ویکم از هر ماه خورشیدی: «رام روز» است و بخت و دولت رام / ای دلارام خیز و درده جام (مسعودسعد: ۵۴۹ ).
فرهنگ معین
[ په . ] (ص . ) ۱ - مطیع ، فرمانبردار. ۲ - خو گرفته ، آموخته . ۳ - در آیین زردشتی ، یکی از ایزدان و نام بیست ویکم از هر ماه شمسی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
آرام
۱مطیع ۲اهلی
/raam/ مطیع - اهلی
گویش دزفولی
آرام
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: rām) مأنوس ، خوگیر ، الفت گرفته ؛ (در قدیم) موافق ، سازگار ، شاد و خوشحال ، رامی ، رامین ؛ (در قدیم) (در گاه شماری) روز بیست و یکم از هر ماه شمسی در ایران قدیم .
مترادف و متضاد
آرام
نرمشانه
آمخته، اهل، تابع، دستآموز، فرمانبردار، مانوس، مطیع، منقاد ≠ وحشی، سرکش
۱. آمخته، اهل، تابع، دستآموز، فرمانبردار، مانوس، مطیع، منقاد
۲. نرمشانه
۳. آرام ≠ وحشی، سرکش
فرهنگ فارسی ساره
آرام
