معانی کلمه : راب
لغت نامه دهخدا
راب . (ع اِ) اندازه . قدر. راب کذا؛ ای قدر کذا. (المنجد) (ناظم الاطباء).
راب . (اِ) حلزون (اصطلاح گیلان ). کرم شب تاب . (فرهنگ فرانسه به فارسی نفیسی ).
راب . [ راب ب ] (ع اِ) شوی مادر. (منتهی الارب ). کان یکره ان یزوج الرجل امراءة رابه . (حدیث ). (ناظم الاطباء).
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِ.) پدراندر.
(اِ.) جانور نرم تن از ردة شکم پایان ، شبیه حلزون .
[ ع . ] (اِ. ) پدراندر.
(اِ. ) جانور نرم تن از ردة شکم پایان ، شبیه حلزون .
(اِ. ) جانور نرم تن از ردة شکم پایان ، شبیه حلزون .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) پدر اندر
کرم شب تاب .
( ر آب ) کاسه بند . یا مرد مصلح و شکسته بند
کرم شب تاب .
( ر آب ) کاسه بند . یا مرد مصلح و شکسته بند
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱حلزون ۲آذرخش – برق ناگهانی
/raab/ حلزون - آذرخش – برق ناگهانی
