را. (اِ) بینش : شخص روشن را؛ یعنی شخص بصیر و دانا. وزرای نیک را؛ یعنی وزرای خردمند دانا. (ناظم الاطباء). رجوع به رای شود.
را. ( ح ) در زبان فارسی آن را «علامت مفعول صریح » دانسته اند. در نهج الادب چنین آمده است : «برای معانی گوناگون آید اول «را»ی علامت مفعول که برای اظهار مفعولیت ماقبل خود آید؛ چنانکه در این قول :«زید بکر را زد.» و صاحب غیاث اللغات و سایر ...
فرهنگ عمید
۱. علامت مفعول صریح (بی واسطه ) که بیشتر با مفعول می آید و کلمۀ پیش از خود را به حالت مفعولی درمی آورد: فریدون جمشید را زد، کتاب را خرید.۲. (حرف اضافه ) [قدیمی] برایِ، بهرِ، ازجهتِ، ازپیِ: ز مادر همه مرگ را زادهایم / برآنیم گردن وُرا داده ایم (فردوسی: ۱/۳۱۸ ).۳. (حرف اضافه ) [قدیمی] مالِ، از آنِ، متعلق به: مرا، تو را، او را، این خانه تو راست، گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و همه ...
فرهنگ معین
[ په . ] (حر. ) ۱ - نشانة مفعول صریح یا بی واسطه (مستقیم ): خانه را خریدم ، کتاب را دادم . ۲ - اختصاص را رساند به معنی برای : منت خدای را. ۳ - دربارة ، در حق : و آن آنچنان بود که ایشان موسی را گفتند پیس است . ۴ - برای اعتراض و تمسخر یا تنبیه بعد از اسم و
[ په . ] (حر.) 1 - نشانة مفعول صریح یا بی واسطه (مستقیم ): خانه را خریدم ، کتاب را دادم . 2 - اختصاص را رساند به معن...
فرهنگ فارسی
۱ - نشانه مفعول بی واسطه ( مستقیم ) : خانه را خریدم کتاب را دادم . توضیح ۱ : در جایی که چند مفعول بیواسطه بطریق عطف عقب یکدیگر در آیند را باخر مفعول آخر در آید : [[ او پدر و مادر و خواهر و برادر خور را دوست دارد]] اما در قدیم [[ را ]] باخر همه مفعولها در میامد : [[ خرد را و جان را که کرد آشکار که بنیاد دانش نهاداستوار ? ]] توضیح ۲ : در قدیم به اول مفعولی که در آخر آن [[ را ]] باشد برای تاکید کلمه ...
دانشنامه عمومی
را، به تعریف برخی از دستورنویسان زبان فارسی، یکی از حرف های نشانه و نشانهٔ مفعول است، و کلمه یا گروهی که پیش از «را» می آید نقش مفعولی پیدا می کند. بنابر تعریفی دیگر، «را» نوعی حرف اضافه است و اصولاً تمامی حروف، ازجمله حرف اضافه و حرف ربط و حرف ندا و تفسیر، کلمات نشانه و نقش نما هستند، و این امر اختصاصی به حرف «را» ندارد. دستورهای سنتیِ زبان فارسی عمدتاً از «را» به عنوان نشانهٔ مفعول صریح معرفه یا...