ذماء. [ ذَ ] (ع مص ) جنبش . جنبیدن . حرکت کردن . || قویدل گردیدن . || آشکار کردن قوت دل را. ظاهر ساختن قوت قلب را. || خذ ما ذمی لک ؛ ای ارتفع لک . || رنج رساندن . مشکل آمدن بر کسی .
ذماء. [ ذَ ] (ع اِ) قوت دل . || باقی جان در گلو بریده . باقی جان . (مهذب الاسماء). باقی جان در مذبوح . رمَق . تشنج مذبوح پس از ذبح : از سر ضرورت حقن دماء و صون ذماء به موادعت و...
فرهنگ معین
(ذِ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) جنبیدن ، حرکت کردن . ۲ - قوی تر گردیدن . ۳ - آشکار کردن قوت دل را. ۴ - (اِ. ) قوت دل ، رمق .