معانی کلمه : ذلیق
لغت نامه دهخدا
ذلیق. [ ذَ ] ( ع ص ) طلیق. طلق. ذلق. گشاده زبان. زبان آور. تیززبان. زبان تیز. ( دهار ). قوی سخن ، خطیب ُ ذلیق. لسان ُ ذلیق. || سنان ذلیق ؛ نیزه تیز.
فرهنگ معین
(ذَ ) [ ع . ] (ص . ) زبان آور، فصیح .
فرهنگ فارسی
تیز، تیززبان، زبان آور، فصیح
( صفت ) گشاده زبان زبان آور تیز زبان .
( صفت ) گشاده زبان زبان آور تیز زبان .
مترادف و متضاد
۱. تیز
۲. تیززبان، چیرهزبان، سخنور، فصیح، ≠ الکن، کند
