ذابح. [ ب ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از ذبح. سربرنده. ذامط. ذبح کننده حیوان مأکول اللحم. بسمل کننده. گلوبرنده. || ( اِ ) داغ گلوی ستور. یا آهن داغی است که بدان بر جانب گردن ستور داغ کنند. || موی که میان بند سر و گردن و جای ذبح رُسته باشد. || ( اِخ ) سعد ذابح ؛ یکی از منازل قمر است و آن دو ستاره است روشن که میان آن دو مسافتی بمقدار یک گز است و در جای ذبح یکی از آن دو ستاره ستاره ای است خرد که گوئی آن س...
فرهنگ عمید
۱. ذبح کننده، گلوبرنده. ۲. (اسم ) داغ گلوی ستور. ۳. (اسم ) آهن داغ که با آن گردن ستور را داغ کنند.