دیرگه. [ گ َه ْ ] ( ق مرکب ) مخفف دیرگاه. مدتی طویل : اگرچه دیرگه از خدمت تو بودم دورنرفته بودم جایی که عیبی آید از آن.فرخی.بدی دیر گه کان کمان پیش شاه کشیدستمی بر امید تو ماه.اسدی.- از دیرگه باز ؛ از زمانی دراز. از مدتی پیش : درست از گمان من این شاه اوست کش از دیرگه باز داری تو دوست.اسدی.از آن گریم که جسم و جان دمسازبهم خو کرده اند از دیرگه باز.نظامی.بشمشیر از تو بیگانه نگردم که هست از دیرگه باز ...