معانی کلمه : دولت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دارایی، ثروت، مال.
۲. (سیاسی ) زمان سلطنت و حکومت بر یک کشور.
۳. (سیاسی ) هیئت وزیران، نخست وزیر و وزیران او.
۴. [قدیمی] آنچه به گردش زمان و نوبت از یکی به دیگری برسد.
۵. (اسم مصدر ) [قدیمی] گردش نیکی به سود کسی.
۲. (سیاسی ) زمان سلطنت و حکومت بر یک کشور.
۳. (سیاسی ) هیئت وزیران، نخست وزیر و وزیران او.
۴. [قدیمی] آنچه به گردش زمان و نوبت از یکی به دیگری برسد.
۵. (اسم مصدر ) [قدیمی] گردش نیکی به سود کسی.
فرهنگ معین
( ~.) [ ع . ] (اِ.) 1 - حکومت ، سلطنت ، هیئت وزیران . 2 - سعادت ، طالع . 3 - جاه ، مکنت . 4 - مدد، کمک .
(دُ لَ) [ ع . دولة ] (اِمص .) 1 - گردش خوشبختی و ثروت و دارایی از شخصی به شخص دیگری . 2 - نیکبختی ، خوش اقبالی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
عامل/ کنشگر اصلی صحنۀ بینالمللی که دارای جمعیت دائم، قلمروِ مشخص و حکومت برخوردار از حاکمیت است و در روابط بینالمللی حقوقی معین دارد
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
کابینه
حکومت، کابینه
اقبال، بخت، طالع ≠ نکبت
تمکن، تمول، ثروت، مکنت، هستی
۱. اقبال، بخت، طالع
۲. تمکن، تمول، ثروت، مکنت، هستی
۳. حکومت، کابینه ≠ نکبت
فرهنگ فارسی ساره
کابینه
واژه نامه بختیاریکا
دارائی؛ دم ودستگاه؛ مال؛ اموال
زه دَولت تو
زه دَولت تو
فرهنگستان زبان و ادب
{state} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] عامل/ کنشگر اصلی صحنۀ بین المللی که دارای جمعیت دائم، قلمروِ مشخص و حکومت برخوردار از حاکمیت است و در روابط بین المللی حقوقی معین دارد
