دورگیر. (ص مرکب ) چیزی که دسترسی بدان متعذر باشد. (از آنندراج ).
دورگیر. [ دَ / دُو ] ( نف مرکب ) عالم گیر. ( ناظم الاطباء ). تسخیرکننده آفاق. ( غیاث ). کسی که در زمان خود همان کس والی باشد و بس و معنی ترکیبی آن تسخیرکننده آفاق است. ( از آنندراج ) : من آن دورگیرم که دارای گردز من جا همی برد و جان هم نبرد.نظامی ( از آنندراج ).اگر خواندشان داور دورگیربه رفتن...
فرهنگ معین
(دُ یا دَ ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) ۱ - ساقی . ۲ - میخواره . ۳ - کنایه از: پادشاه .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - ساقی . ۲ - میخواره . ۳ - پادشاه . چیزی که دسترسی بدان متعذر باشد .