دورنما. [ ن ُ / ن ِ / ن َ ] ( نف مرکب ) دورنماینده. که از دور بنماید. که از دور نموده شود و نمایان گردد. || ( اِ مرکب ) منظره. چشم انداز. منظره که از دور ببینندش. ( یادداشت مؤلف ).آنچه به چشم آید از دورجای. آنچه به دیده درآید چون از فاصله بسیار نگرند : از آن بالا دورنمای شهر... پیدا بود. ( سایه روشن ص 10 ). دورنمای آن ، کم کم محو و در تاریکی غوطه ور می شد. ( سایه روشن ص 12 ).-دورنمای جایی یا محلی...
فرهنگ عمید
۱. عکس یا پردۀ نقاشی که منظرۀ دور را نشان بدهد، مانند کنارۀ آسمان یا کنارۀ دریا یا کوهسار و سبزه زار. ۲. چشم انداز، منظرۀ باصفا در بیابان و کوهسار.
فرهنگ معین
(نَ ) (ص فا. ) (اِمر. ) ۱ - پردة نقاشی یا عکس که منظره ای دور رانشان دهد. ۲ - منظره ، چشم انداز.
فرهنگ فارسی
نمایی از آیندههای ممکن و دلخواه
عکس یاپرده نقاشی که منظره دوررانشان بدهد ( صفت اسم ) ۱ - پرده نقاشی یا عکسی که منظرهای دور را نشان دهد . ۲ - منظره چشم انداز .
دانشنامه عمومی
چشم انداز.
مترادف و متضاد
افق، چشمانداز، منظر، منظره
prospect (اسم)پیش بینی، انتظار، چشم انداز، منظره، دور نما، امید انجام چیزیoutlook (اسم)مرام، چشم داشت، چشم انداز، منظره، دور نما، نظریهlook-out (اسم)مراقبت، دیدگاه، دید، دیده بان، چشم انداز، دور نما، نظریه، عمل پاییدنlandscape (اسم)چشم انداز، منظره، خاکبرداری وخیابان بندی کردن، دور نماvista (اسم)چشم انداز، دور نما، منظره مشهود از مسافت دور...
فرهنگستان زبان و ادب
{outlook} [آینده پژوهی و آینده نگری] نمایی از آینده های ممکن و دلخواه