معانی کلمه : دم
لغت نامه دهخدا
دم . [ دِم م ] (ع اِ) دبه خایه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب الموارد). غر.
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
( ~.) [ ع . ] (اِ.) خون . ج . دماء.
(دَ) [ په . ] (اِ.) 1 - نفس ، هوایی که با نفس کشیدن به داخل ریه فرستاده می شود. 2 - لحظه ، هنگام . 3 - کنار و لبة چیزی . 4 - دهان . 5 - کنایه از: نخوت و تکبر. 6 - بانگ ، خروش . 7 - بوی ، عطر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دبه خایه . غر .
دانشنامه عمومی
به معنی سد کردن مانع شدن
دم زدن در گرگان بمعنی بند زدن جلوی آب یا جلوی کار را گرفتن برای نفس گیری- دم بزن یعنی بایست ودرکارآبیاری یعنی جلوشو بند بزن سد کن
گویش مازنی
۱دم ۲دنباله
۱نیرو – توان ۲استراحت
۱نزدیک ۲دهانه – لبه ی کارد و یا هر چیز برنده ۳ورم
گویش اصفهانی
تکیه ای: dom
طاری: dom
طامه ای: dom
طرقی: domb
کشه ای: dom
نطنزی: dom
مترادف و متضاد
آه
شهیق
باد، هوا
دمش، نفس
اجاق، کوره
دنبال، کنار
پف، ریح، نفخه
بخار، حرارت، دما، گرمی
آن، ثانیه، حین، زمان، گاه، لحظه، لمحه، وقت، وقت، هنگام ≠ بازدم
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( دَم ) آغاز؛ ورودی؛ ابتدا
( دُم ) بند تنبان؛ کش شلوار
( دُم ) دام راهروی که ورودی گشاد و خروجی باریک دارد به منظور هدایت دام جهت محاصره و دوشیدن آنها
( دُم ) یه هشتم دُم سی داشتن
دُمگُل؛ کُت
( دُم ) دین
هَو
فرهنگستان زبان و ادب
{tailplane} [حمل ونقل هوایی] ← دُم افقی
