دلگرانی . [ دِ گ ِ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی دلگران . دلگران بودن . رنجیدگی . آزردگی . (ناظم الاطباء). عتاب . رنجش . کدورت . کینه : هر آن دلگرانی کز آن داشتم بدین ای پسر از تو بگذاشتم . شمسی (یوسف و زلیخا).اگر چند زو مهربانی نداشت بجز درد و جز دلگرانی نداشت . شمسی (یوسف و زلیخا).ندیدم در تو بوی مهربانی بجز گردنکشی ودلگرانی . نظامی .- دلگرانی کردن ؛ عتاب کردن . بی مهری کردن . تکدر نشان دادن : ت...