دلشده. [ دِ ش ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) عاشق. شیفته. گرفتار به عشق. عاشق صادق. ( آنندراج ) : سوی خانه شد دختر دلشده رخان معصفر به خون آژده.فردوسی.به یزدان گرفتند هردو پناه هم آن دلشده ماه و هم پیشگاه.فردوسی.مردمان گویند این دلشده کیست بروکه ز من دل شده این انده و اندیشه مراست. فرخی.زلیخا بر او همچنان دلشده دلش ز آتش عشق آتشکده.( یوسف و زلیخا ).اندر پدر همی نگر و دلشده مباش بر زلف عنبرین و رخان چو ...