دلتنگ شدن. [ دِ ت َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب )تنگدل شدن. دلگیر شدن. رنجیدن. غمگین و مضطرب و ملول شدن. تأزّق. ( از تاج المصادر بیهقی ) : دگر باره خراد دلتنگ شدبه چاره درون سوی نیرنگ شد.فردوسی.چو آن نامه برخواند دلتنگ شددلش سوی نیرنگ و اورنگ شد.فردوسی.این رنج بر خویشتن ننهد و دلتنگ نشود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 369 ). خواجه بزرگ رنجی بزرگ بیرون طاقت بر خویش می نهد دلتنگ می شود. ( تاریخ بیهقی ). شب تاریک ش...