دلال . [ دَ ] (اِخ ) موضعی است یا نخله ای است نزدیک مدینه . (منتهی الارب ).
دلال . [ دَ ] (ع مص ) جرأت نشان دادن زن بر شوی خود با غنج و ناز، گویی که با او اظهار خلاف و غضب می کند و حال آنکه مخالفتی با وی ندارد، و اسم آن نیز دَلال است . (از اقرب الموارد). ناز کردن . (دهار). دَل ّ. دَلَل . رجوع به دل و دلل شود.
میانجی بین خریدار و فروشنده؛ کسی که واسطه میان خریدار و فروشنده باشد.
۱. ناز کردن؛ ناز؛ کرشمه.
۲. ناز کردن زن بر شوهر خود.
۳. وقار.
۴. خرام.
(دَ) [ ع . ] (اِ.) ناز، کرشمه .
(دَ لّ) [ ع . ] (ص .) واسطه ، واسطه در خرید و فروش .
واسطه، عامل، کار چاق کُن
۱واسطه ی معامله ۲خبرچین
نوعی چانی که از ترکیب برخی سبزی جات خودرو گشنیز و سیر کوبیده ...
دلال سهام
stockbroker
دلال شرطبندی
bookmaker
دلال محبت
a pimp, pander
دلال معاملات ملکی
real estate broker, real estate agent, realtor
واسطه
اخمناز، نازوادا
امانتفروش، سمسار
شیوه، عشوه، غمزه، غنج، کرشمه، ناز
۱. واسطه
۲. امانتفروش، سمسار
۱. شیوه، عشوه، غمزه، غنج، کرشمه، ناز
۲. اخمناز، نازوادا