دل زدن. [ دِ زَ دَ ] ( مص مرکب ) سیر کردن چیزی چنانکه میل بدان چیز نماند بلکه از آن تنفر بهم برسد. ( آنندراج ). بی میل شدن وبی رغبت گشتن پس از میل و رغبتی که بود : دل عدو برداز خوردن سنان در رزم چنین هزار زند دل اگر سنان اینست.میرخسرو ( از آنندراج ).لب تشنه تیغیم بگو قاتل ما راکو آب که شیرینی جان زد دل ما را.دانش ( از آنندراج ).بی لب لعل تو می خوردیم دل را زد شراب محتسب بنشین که ما را باده خود کرد...
فرهنگ فارسی
سیر کردن چیزی چنانکه میل بدان چیز نماند بلکه از آن تنفر بهم برسد .