دل دادن. [ دِ دَ ] ( مص مرکب ) عاشق شدن. دلداده گشتن. علاقه یافتن. فریفته شدن. دوستدار کسی یاچیزی شدن. گرم الفت گردیدن. ( آنندراج ) : نکشم ناز ترا و ندهم دل به تو من تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود.منوچهری.دل دادم و کار برنیامدکام از لب یار برنیامد.خاقانی.کو دل به فلان عروس داده ست کزپرده چنین بدر فتاده ست.نظامی.کز دیده آن مه دوهفته دل داده بد و ز دست رفته.نظامی.گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هی...
فرهنگ معین
( ~. دَ ) ۱ - (مص ل . ) عاشق شدن . ۲ - توجه بسیار کردن . ۳ - (مص م . ) دلیر ساختن . ۴ - دلداری دادن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) عاشق شدن دلداده گشتن . علاقه یافتن . ۲ - توجه کردن دقت نمودن ۳ - ( مصدر ) دلیر ساختن جرات دادن . یا دل دادن وقلوه گرفتن ۱ - با اشتیاق گرم گفتگو شدن . ۲ - راز و نیاز کردن ( عاشق و معشوق ) عاشق شدن، فریفته شدن، دلبسته شدن، علاقه پیداکردن، جرات دادن، دلیرساختن