دق . [ دَ قِن ْ ] (ع ص ) دَقی . دَقوان . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). رجوع به دقوان و دقی شود.
دق . [ دَ ] (اِ) نوبت بازی شطرنج و نرد و غیره ، چه اگر گویند چند دق در فلان بازی بردی یا باختی یعنی چند داو بردی و چند داو باختی . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
دک۲#NAME?
صدایی که از برخورد دو چیز به هم ایجاد میشود.
۱. (پزشکی) سل.
۲. ناتوانی شدید که بر اثر افسردگی و اندوه پدید میآید.
۱. شکستن.
۲. نرم کردن؛ ریزریز کردن.
۳. کوفتن؛ کوبیدن.
۴. (اسم صوت) صدایی که از برخورد دو چیز به هم ایجاد میشود.
۵. (اسم) [عربی] نوعی پارچۀ لطیف و نفیس که مصری و رومی آن معروف بوده: دق مصری، دق رومی.
(دَ قّ) [ ع . ] (مص م .) کوبیدن ، کوفتن .
(دَ) (اِ.) = دک : خواستن ، سؤال کردن ، گدایی کردن .
(دِ ق یا قّ) [ ع . ] (ص .) 1 - باریک . 2 - اندک ، کم .
دِقْ:(degh) در گویش گنابادی یعنی دلتنگی ، افسردگی ، غم هجران ، مردن از دوری معشوق. || دَقْ:(dagh) در گویش گنابادی یعنی تپه