دست به سر. [ دَ ب ِ س َ ] ( ص مرکب ) دست بر سر. متحیر و متأسف. ( غیاث ) : آن سرور کائنات وآن فخر بشرجبریل امین ز قرب او دست بسر.؟ ( از آنندراج ).و رجوع به ترکیبات دست بسر... ذیل دست شود. || کنایه از متواضع وفروتن نیز باشد. ( آنندراج ) ( بهار عجم ). || به معنی سلام نیز گفته اند. ( از غیاث ). || حالت فریادخواه. حالت متألم و متأثر و سوکوار و نالنده و بر سر زننده : عید جان بودی و تا روزه گرفتی ز جه...
فرهنگ عمید
غمگین؛ اندوهناک. 〈 دستبهسر کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه، مجاز] روانه ساختن و دور کردن کسی از نزد خود با حیله و نیرنگ: ◻︎ رازداری نَبُوَد شیوۀ زاهد چو سبو / از در میکدهاش دستبهسر باید کرد (سعید اشرف: لغتنامه: دست بهسر)
غمگین، اندوهناک.* دست به سر کردن: (مصدر متعدی ) [عامیانه، مجاز] روانه ساختن و دور کردن کسی از نزد خود با حیله و نیرنگ: رازداری نَبُوَد شیوۀ زاهد چو سبو / از در ...