معانی کلمه : درویش
لغت نامه دهخدا
درویش . [ دَرْ ] (اِخ ) نام مملکت مهدی در سودان مصر. (یادداشت مرحوم دهخدا).
درویش . [ دَرْ ] (اِخ ) لقب علی بن امیربایزید جلایر. رجوع به علی درویش در ردیف خود شود.
درویش . [ دَرْ ] (اِخ ) لقب علی درویش مشهور به سگ بچه . رجوع به علی درویش در ردیف خود شود.
فرهنگ عمید
۱. صوفی.
۲. [مجاز] کسی که به اندک مایه از مال دنیا قناعت می کند.
۳. [قدیمی، مجاز] تهیدست، بینوا، فقیر.
۲. [مجاز] کسی که به اندک مایه از مال دنیا قناعت می کند.
۳. [قدیمی، مجاز] تهیدست، بینوا، فقیر.
فرهنگ معین
(دَ ) [ په . ] (ص . ) ۱ - فقیر، تهیدست . ۲ - صوفی ، قلندر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
خاکی
زاهد، عزلتگزین، گوشهنشین، معتکف
رهرو، سالک، صوفی، عارف، قلندر ≠ توانگر
بیچیز، بینوا، تهیدست، عایل، فقیر، مفلس، نیازمند
۱. رهرو، سالک، صوفی، عارف، قلندر
۲. بیچیز، بینوا، تهیدست، عایل، فقیر، مفلس، نیازمند
۳. زاهد، عزلتگزین، گوشهنشین، معتکف
۴. خاکی ≠ توانگر
واژه نامه بختیاریکا
از قرن 8 بزرگترین واحد ایل بختیاری از تیره تبدیل به طایفه گردید. چهارلنگ و هفت لنگ تعریف شد و از آن تاریخ تحولات زیادی در زمینه جغرافیا، تقسیمات بصورت مداوم بوجود آمد. بدین سبب هنوز اجماعی بر روی چارت بختیاری وجود ندارد. برآیند نظریات متعدد از میان کتب و ماخذ شفاهی بدین گونه می باشد. ( تش ) ( ت ) اَورِک؛ ( ط ) دینارانی
