درون . [ دُ ] (اِ) پیمانه ٔ غله . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ).
درون . [ ] (اِخ ) قریه ای است از دیههای رستاق کوزدر. (تاریخ قم ص 119 و 141).
۱. [مقابلِ بیرون] میان چیزی یا جایی.
۲. دل: ◻︎ تا توانی درون کس مخراش / کاندراین راه خارها باشد (سعدی: ۸۳).
۳. [مجاز] ضمیر؛ باطن: ◻︎ درونها تیره شد باشد که از غیب / چراغی برکند خلوتنشینی (حافظ: ۹۴۶).
(دَ) (اِ.) داخل ، میان چیزی .
( ~.) (اِ.) دعایی که زردشتیان خوانند و بر خوردنی ها دمند و سپس خورند.
نام مرتعی در حومه ی بابل
از توابع دهستان بابل کنار بابل
۱داخل و میان ۲اندرون خانه ۳واحد شمارش اطاق های خانه
ایوان
باطن، نهاد، وجدان
اندر، اندرون، تو، داخل ≠ برون، بیرون
۱. اندر، اندرون، تو، داخل
۲. باطن، نهاد، وجدان ≠ برون، بیرون