دروا. [ دَرْ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) دروای . چیزی ضروری و حاجت و مایحتاج . (برهان ) (از جهانگیری ). حاجت . (غیاث ). محتاج الیه . نیازی . دربا. دروایست . دربایست . بایسته . وایا. وایه . بایا.
اندامگانی که با جریان آب جابهجا میشود و معمولاً اندام حرکتی ندارد
تنگ، تنگه، دره
دربایست، دروایست، ضروری
۱. تنگ، تنگه، دره
۲. دربایست، دروایست، ضروری