درو کردن. [ دِ رَ / رُو ک َ دَ ] ( مص مرکب ) درویدن. درودن. خسودن. خسوردن. دُریدن. حَوقله. قطع کردن گندم و جو و امثال آن بوسیله داس یا ابزاری دیگر : کهن باغ را وقت نو کردن است نوان را حساب درو کردن است.نظامی.شراب از خوی به رویش تخم افشاندتوان خورشید از رویش درو کرد.ظهوری ( از آنندراج ، ذیل درود ).- امثال : کسی جو نکاشت که گندم درو کرد. ( امثال و حکم ). که کاشت و که درو کرد. ( امثال و حکم ).|| بسیا...