دردزده.[ دَ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) دارای درد. دردمند. مریض. علیل. خسته. بیمار. رنجور. ( ناظم الاطباء ). آفت رسیده. دردناک. ( آنندراج ). دردرسیده. درددیده : این مقدار ندانستند که چون حشمت رایت عالی از آن دیار دور شود با کالنجار بازآید و رعیت دردزده و ستم رسیده با وی یار شوند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 476 ).دل دردزده ست از غم زنهار نگه دارش کو میوه دل باری پربار نگه دارش.خاقانی.دردزده ست جان من می...