درخور. [ دَ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) درخورنده. لایق. سزاوار. ( برهان ) ( غیاث ) ( آنندراج ). زیبا. اهل. صالح. بابت. از در. فرزام. شایان. حقیق. جدیر. حری. خلیق. قمین. حجی. حجی ٔ. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : بدو گفت سهراب کاین درخورست که فرزند شاهست و باافسرست.فردوسی.جز این نیز هر کس که بد درخورش نگهبان گنج و سپاه و سرش.فردوسی.چو شد کشته آن شاه بیدادگرکه درخور نبودش کلاه و کمر.فردوسی.ابا تاج و با تخ...