دربار. [ دُرر / دُ ](نف مرکب ) دربارنده . درفشاننده . درپاش : دربار و مشکریز و نوش طبع و زهرفعل جان فروز و دلگشا و غم زدا و لهوتن . منوچهری .فرق بر و سینه سوز و دیده دوز و مغزریزدربار و مشکسای و زردچهر و سرخ رنگ . منوچهری .از میغ دربار زمین چون سما شده ست وز لاله سبزه همچو سما پرضیا شده ست . ناصرخسرو.دگر ره گفت کای دریای دُرْبارچو در صافی و چون دریا عجب کار.نظامی ....
فرهنگ عمید
بارگاه، کاخ پادشاهی.
فرهنگ معین
(دَ ) (اِمر. ) بارگاه ، کاخ شاهی .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - بارگاه پادشاهان و امیران . ۲ - کاخ شاهی قصر سلطنتی . ۳ - دیوان عام . ۴ - بدر خانه دولتی . ۵ - مسکن منزل سرای . دربارنده در فشاننده در پاش