درافکندن.[ دَ اَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) افکندن. فکندن. انداختن.برزمین زدن. ساقط نمودن. نگونسار کردن : به یک حمله از جای برکندشان پراکند و از هم درافکندشان.فردوسی.ور زآنک درافکنی به چاهش یا تیغ کشی کنی تباهش.نظامی. || از پای درآوردن : کمان ابروان را زه برافکندبدان دل کآهوی فربه درافکند.نظامی. || دلگیر شدن. گلاویز شدن. حمله کردن.آویختن. آویزش کردن : هر روز خویشتن به بلایی درافکنی آنگه مرا ملامت و پرخا...