معانی کلمه : داور
لغت نامه دهخدا
داور. [ وَ ] (اِخ ) شیخ محمد مفیدبن محمد نبی بن محمد کاظم . تولد داور در سنه ٔ1251 هَ . ق . بوده است و وفات او در سنه 1325 در هفتاد سالگی درشیراز و در قبرستان درسلم (باب سَلْم ) واقع در جنوبی شیراز مدفون شده است .
فرهنگ عمید
۱. کسی که برای قطع و فصل مرافعۀ دو یا چند تن انتخاب شود.
۲. قاضی.
۳. (ورزش ) کسی که بر اجرای درست قوانین بازی نظارت دارد.
۴. کسی که میان نیک و بد حکم کند.
۵. حاکم.
۲. قاضی.
۳. (ورزش ) کسی که بر اجرای درست قوانین بازی نظارت دارد.
۴. کسی که میان نیک و بد حکم کند.
۵. حاکم.
فرهنگ معین
(وَ ) [ په . ] (ص . ) قاضی ، حکم .
دانشنامه آزاد فارسی
داور (referee)
در علم، شخصی که مباحث مقاله ای علمی را پیش از انتشار می خواند و معمولاً دانشمندی هم مرتبۀ نویسنده یا نویسندگان مقاله است.
در علم، شخصی که مباحث مقاله ای علمی را پیش از انتشار می خواند و معمولاً دانشمندی هم مرتبۀ نویسنده یا نویسندگان مقاله است.
wikijoo: داور
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
داوری ورزشی عبارت است از کنترل یک مسابقه ورزشی از سوی یک یا چند داور.
• «با وجود عملکرد مسئولان ذیربط و بی توجهی نسبت به قشر داوران بازهم شاهد قضاوت خالصانه در تمامی مسابقات بودیم.»
• «با وجود عملکرد مسئولان ذیربط و بی توجهی نسبت به قشر داوران بازهم شاهد قضاوت خالصانه در تمامی مسابقات بودیم.»
wikiquote: داور
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: dāvar) حَکَم ؛ (در حقوق) قاضی ؛ (به مجاز) خداوند ، پادشاه ، حاکم .
اسم: داور (پسر) (فارسی) (تلفظ: dāvar) (فارسی: داور) (انگلیسی: davar)
معنی: آن که میان دو نفر به عدالت حکم کند، ( به مجاز ) خداوند، حَکَم، ( در حقوق ) قاضی، پادشاه، حاکم، از نامهای حضرت حق
معنی: آن که میان دو نفر به عدالت حکم کند، ( به مجاز ) خداوند، حَکَم، ( در حقوق ) قاضی، پادشاه، حاکم، از نامهای حضرت حق
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
پِینا
