دانگانه . [ ن َ ن َ /ن ِ ] (اِ مرکب ) رخت و متاع خانه . (برهان ) (غیاث ). متاع و کالا. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ) : ای در جوال عشوه علی وار ناشده از حرص دانگانه بگفتار روزگار. انوری .این تشنیع بر شیعه میزد بطمع ناموس و بازارچه و دانگانه . (کتاب النقض ص 442)....
فرهنگ عمید
۱. آنچه به یک دانگ یعنی یک ششم دِرهم بیرزد. ۲. چیزی کم و نزدیک به یک دانگ: گرچه مرا هست به خروار فضل / نیست ز دانگانه مرا یک تسو (کمال الدین اسماعیل: ۵۱۹ ).
فرهنگ معین
(نِ ) (اِمر. ) ۱ - پولی که در یک گردش دسته جمعی از افراد گروه گرفته می شود. ۲ - چیزی که یک ششم دانگ بیارزد.