دانائی.( حامص ) مقابل نادانی. علم. وقوف. فقه. فَهم. شعر. بصیرت. هنگ. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ). دانشمندی. دانش. ( آنندراج ). ملح. ( منتهی الارب ). مقابل کانائی. نظار. درک. ادراک. قرابة. ( منتهی الارب ) : خرد بهتر از چشم و بینائی است نه بینائی افزون ز دانائی است.ابوشکور.بمردی و دانائی و فرّهی بزرگی و آیین شاهنشهی.فردوسی.چنین داد پاسخ که ای سرفرازبدانایی از هر کسی بی نیاز.فردوسی.بگویم که این گرد ...
فرهنگ عمید
۱. زیرکی، هوشیاری، خردمندی: هرکه در او جوهر دانایی است / در همه چیزیش توانایی است (نظامی۱: ۸۳ ). ۲. عالم بودن، دانا بودن
فرهنگ معین
[ په . ] (حامص . ) ۱ - آگاهی ، وقوف . ۲ - علم ، دانش .
فرهنگ فارسی
مقابل نادانی
۱ - آگاهی وقوف . ۲ - علم معرفت دانش : ( دانایی توانایی است ) .